|
برای زادروز
میون آتیش بازی چشمای تو قدم زدم شاید که باورت بشه...اسم تو برای من مقدسه تا...رسیدن هام دوباره...دلم واسه غربت چشمات...بره مال دیگرون شه....
نمی دونم چی میخوام بگم،اینا اشعاریه که الان داره از ذهنم می گذره،پشت هم و بی وقفه.میخواد تمامیتت رو فریاد بزنه اما نا نداره.میخواد بگه ای کاش نبودنت رو هم با خودت برده بودی ولی نه،همین که تو رو توی تموم ثانیه ها حس می کنه براش کافیه.یاد اون شعر باباطاهر افتادم که میگه:مرا کیفیت چشم تو کافیست....واقعا" این واسه من صادقه.نه تنها من بلکه همه ی اونایی که وجودش رو با تک تک سلولهاشون توی همه ی دهلیزهای زندگی حس کردن و اگه طرفدارش شدن بی دلیل نبوده .
وقتی به این همه هنر و استعداد و قریحه فکر می کنم میبینم که چقدر دوست داشتنی تر میشه و اونوقته که به خودم و انتخابم مغرور میشم.دلم میخواد اسمش رو همه جا فریاد بزنم ولی نه،بزارید درگوشی یه چیزی بگم،می ترسم نظرش کنن .واسه همین تو دلم صداش میکنم اون مسافری رو که همه می دونن خودش بود.
همیشه وقتی که میخوام ازش بگم تو واژه ها کم میارم،هیچ لغتی رو در شانش نمیبینم واسه همینه که نوشته هام مثل بچه ها ساده و بی ریا می شن چون از دل میان. از دلی که این روزا دیوونه شده وهمش بهونه می گیره.
بچه ها امروز اومدم اینجا تا یه بار دیگه برای دومین سال باهم تجدید بیعت کنیم و بگیم که چقدر به فکرش هستیم و طرفدار واقعی بودن یعنی چی.یعنی همه ی زخم زبونا ، شایعه ها و حرف و حدیث ها رو تحمل کردن به خاطر اون وجود خالصی که می دونیم ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست.
دو سال گذشت و ما تو این مدت با هم بودن خیلی چیزا یاد گرفتیم و خیلی وقت ها هم لازم شد که خودمونو از یاد ببریم تا ثابت کنیم که دوستیمون واقعیه و اگر اینجا هستیم به خاطر اینه که ساز زندگیمون روی ردیف شادی و مهر در دستگاه راست هرگاه کوک شده.در این مدت خیلی چیزا عوض شد و گاهی وقت ها ثانیه ها برامون خیلی سخت گذشت اما،ما از هدفمون دور نشدیم و لحظه ای شک به دل راه ندادیم یا به قول خودش بهش مشکوک نشدیم.چون با ذره ذره ی وجودمون ،وجودش رو حس کردیم و بهمون ثابت شد که توی انتخابمون به بیراهه نرفتیم.
این اواخر یه دوست و همکار خوب به جمع ما پیوست و واقعا کمک حالم شد.چون اگر ایشون نبودن من واقعا نمی تونستم به تنهایی به خواسته ی شما عزیزان جواب بدم و این محیط دوستانه رو اداره کنم.باید از آقا محمدرضا (همون دوستمون)هم یه تشکر ویژه داشته باشم که همه ی اخبار اخیر رو ایشون توی وبلاگ گذاشتن بدون اینکه شماها اسمی از ایشون ببینید.می دونید چرا؟چون ایشون هم این کار رو نه به خاطر من و یا هر کس دیگه ،بلکه به خاطر دل خودشون و وجود شادمهر انجام دادن و همیشه هم گفتن که نفس کار مهمه نه ظاهر قضیه.واقعا" ازشون ممنونم.
ببخشید از اینکه صحبتم طولانی شد و سرتونو درد آوردم .اما این حرفها بی اختیار توی ذهنم میومدن و منم بی اراده اونا رو نوشتم.انگار نمی تونستم کنترلشون کنم.ولی نترسید،میخوام همین جا صحبتم رو تموم کنم وبرای حسن ختام مثل همیشه میگم که امیدوارم شاد باشید و شادمهری بمونید.
راستی تولد وبلاگ هم مبارک.دو ساله شد
والپیپرهای شادمهر
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:0  توسط کیانا

|